عشق حقیقی

دلبستگی

آرامش دیگران...

دلم گرفته از این حال و هوا خسته شدم تا کی تا کجا باید فقط و فقط برای دیگران باشم آرامش دیگران باشم.هرکی میشینه کنارم میگه تو برام آرامشی به همه آرامش میدم ولی کسی آرامش من نیست پس آرمش من کجاست با تمام انرژی و خوشی که دارم ولی باز هم احساس تنهای میکنم.خدایا تا کی تا کجا باید تنها باشم برای دیگران باشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدایا کمکم کن بتونم زیر بار تمام این سختی ها دوام بیارم وکمر خم نکنم.خدایا کمکم کن حداقل بتونم به دیگران با تمام وجودم آرامش بدم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 16:29  توسط بهناز  | 

سلام دوستای خوبم من خیلی وقت بود که نبودم امتحاناتم شروع شده بود حالا که تموم شد هستم با مطالب تازه دوستون دارم
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 16:30  توسط بهناز  | 

دلم هوای گریه داره

دلم هوای گریه داره می خواد بباره

ببار شاید غبار بیوفای رو از قلبت پاک کنه

دلم هوای تورو داره شاید تو بیای.....

توای که قلبم آرامشی،ای آرامش قلب من .

دلم گرفته با این دلتنگی چه کنم من

هوای این جا سنگینه با این هوای سنگین جه کنم من

دیگر تاب و توان این همه درد را ندارم جه کنم من

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 12:7  توسط بهناز  | 

رفت و بر نگشت!

رفت و بر نگشت!

نمی دانم که بود یا چه بود؟

افسانه بود یا اسطوره؟

اما این من بودم که او را باور کردم.

دلم را از دعاهای شبانه،جام چشمهایم را از

جرعه های یک ترانه پر کردم.

اما هیچ گاه بر نگشت

نمی دانم که بود یا چه بود؟

افسانه بود یا اسطوره،یا خیال واهی؟

تنها می دانم که رفت و بر نگشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 11:31  توسط بهناز  | 

ای کاش

ای کاش که خیال نباشه ولی همیشه خیال بوده هست
زندگی همش خیاله یک رویای زیبا که هرگز دوست نداری از این رویا بیرون بیای.
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 16:50  توسط بهناز  | 

عاشق...

وقتی خواستم به راه عشق برم گفتی گناه است.

وقتی به راستی سخن گفتم گفتی دروغ است.

وقتی به ستایش رو آوردم گفتی خرافات است.

وقتی گریه کردم گفتی کودکانه است.

وقتی خندیدم گفتی دیوانه است.

حال که سخن می گویم ،می گوی عاشق است

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 9:20  توسط بهناز  | 

خواهم ماند...

If I neuremet you ,I wonld not

If I did not like you,I wonldnot love you

I did not love you, I wonldnot wiss you

But idid,I do, I will

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 9:19  توسط بهناز  | 

به یادم باش...

روزی که مردم عزم قرارهای دیگر کن 

یعنی مرا در خاطرات خویش پرپر کن

وقتی برگشتی و دیدی که جای من خالیست                          

 یادی از لانه های بی کبوتر کن

حتی اگر صدها کفن هم پوسانده باشم                                

 عشق مرا زیر سنگ باور کن

 با قدمهایت قبر مرا معطر کن

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 15:22  توسط بهناز  | 

ای کاش...

قسم خورده دلم هنگامی که مردم چشمهایم را باز بگذارید که همه بدانند که چشم براهت بودم ، برسر مزارم تکه یخی بگذارید تا به جای او برایم بگرید،دستهایم را بیرون از تابوت بگذارید تا همه بدانند که همیشه با آغوشی باز منتظرت بودم ای کاش انسان نبودم ای کاش .......
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 14:26  توسط بهناز  | 

قسم...

قسم به لبت ،کمان ابروانت،به فسون دیدگانت،به قشنگی لبانت،به دو چشم قهوه ای رنگت،به عروس ساربانها ،به ندای باغبان ها،به غروب اسمانها ،به قشنگی دو دیده،به نسیم عهد و پیمان،به کمال روح انسان،به حدیث جسم و حیوان،به خدای جسم و روحم، به خدای کس ندیده،به خدای آسمانها،به خدا اگر نخندم،به خدا اگر نبالم،توئی آخرین نگاهم،توئی آخرین بهارم که توئی بهار عمرم که تو را ز جان پرستم که تو را ز جان پرستم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 15:8  توسط بهناز  |